فیزیک اللهی

ژوئیه 18, 2013 در 8:52 ب.ظ. | نوشته شده در دسته‌بندی نشده | بیان دیدگاه

یک نظریه هم هست که اول بار قرار بود استوا بشود سردترین منطقه کره زمین و قطبین شمال و جنوب هم بشوند گرمترین نقاط ! استدلال خدا این بود که مسلمانانی که قرار است در اینجا زندگی کنند در ماه رمضان طاقت سرما را دارند ولی نمی توانند گرما را تحمل کنند ! البته همه اینها درست بعد از این بود که خدا بنشیند قوانین فیزیکی را طراحی کند که یک نقص بنیادی در این تغییر دیدگاه خدا این میشد که با توجه به موقعیت خورشید نسبت به زمین و سرد شدن استوا این که هر چقدر زاویه تابش خورشید نسبت به عمود بیشتر می شود انرژی کمتری در واحد سطح میرسد ! این یعنی اینکه نقطه عمود خورشید بروی زمین که خط استوا میشد همیشه یخبندان خواهد بود و این که مثلا شما یک روز زیر یک درخت بنشینی و یک سیب تحت تاثیر قانون جاذبه عمودا ! تاکید می کنم عمودا روی سر شما تلپی بیفتد شما چیزی را احساس نمی کنید !
فکرش را بکن یک اسحاق نام مادر مرده ای یک روز بخوابد زیر درخت سیب همسایه و یک سیب روی سرش بیفتد و بعدش هیچ اتفاقی نیفتد !؟
فردای آنروز خدا وقتی دید این قانون اگر کشف نشود توی درس فیزیک مطلب چقدر کم می آورد از خیر سرد کردن استوا گذشت …

Advertisements

روزگار تک بعدی یک حسن

ژوئیه 25, 2012 در 7:53 ب.ظ. | نوشته شده در دسته‌بندی نشده | 5 دیدگاه
برچسب‌ها:

وقتی انسان برای اولین بار تخمه رو اختراع کرد هنوز هیچ چیز دیگه ای اختراع نشده بود ! اونا اول پوستش رو می خوردن و بعد هسته ش رو می انداختن تو سطل آشغال ! قرنها گذشت ، برای انسان نسل جدید هضم پوست تخمه کمی سخت بود ، دانشمندا حالا به این نتیجه رسیده بودن که هسته رو باس خورد و پوست تخمه رو دور انداخت ولی تغییر عادت عوام تو پروسه خوردن تخمه به نظر کمی مشکل بود ! برای همین نظام آموزشی تصمیم گرفت اول کتابای دبستانی این جمله رو درج کنه که هسته قسمت مفیده تره ! پوست بگیرید و سپس هسته رو بخورید …
یک بار هم شد یک بچه دبستانی سرخ پوست تو ایالات اوکلاهامای ایالات متحده در حالی که کتابش رو در دستش داشت و داشت این جمله رو می خوند در یخچال رو باز کرد و با پدیده ای به نام هلو مواجه شد ! چه اتفاقی باید می افتاد ؟ هسته هلو از گلوی بچه پایین نمی رف …

گاو حسن چه جوره ؟

ژوئیه 24, 2012 در 10:53 ب.ظ. | نوشته شده در دسته‌بندی نشده | 2 دیدگاه

من از بچگی همیشه این مسئولیت بزرگ رو متوجه خودم میدونستم حالا که اسمم رو گذاشتن حسن باید یه گاو بخرم که نه شیر داشته باشه نه پستون ! بعد برم ویزای هند بگیرم شیرش رو ببرم هندستون ! تو برنامه هام هم بود یه زن کردی بستونم ! اسمش باید خاص باشه یه چیزی تو مایه های عم قزی باشه و دور کلاش هم قرمزی …
الان که می بینم که هیچکدوم از اینا رو انجام ندادم با خودم میگم دیر نباشه یه وقت ؟ راستی مظنه یه گاو که نه شیر بده و نه پستون الان چنده ؟ یه همچین چیزی پیدا میشه آیا ؟ بعد این گاو چطوری میخاد شیر بده ؟ میرسم یه سر برم هند و برگردم ؟ بعد کردستان الان امنه ؟ حاجی چقدر سئوال سخت ! خدایا چرا همه این کارا رو من انجام بدم ؟

شما چیزی گفتید ؟

مارس 30, 2012 در 12:02 ق.ظ. | نوشته شده در دسته‌بندی نشده | 2 دیدگاه

هاه ! قبل از نوشتن ! آدم کلی نقل و قال می آید توی ذهنش ولی همین سر نوشتن و تایپ کردن که می رسد واژه ها و جملات یکی یکی سر ناسازگاری پیدا می کنند و هر یک گوشه ای گم و گور می شوند تا شما به این نتیجه همیشگی در زندگی تان برسید که « هیچ حرفی برای گفتن ندارید » !

اگر که دلسوخته ای با تو غریبه نیستم

مارس 26, 2010 در 2:13 ب.ظ. | نوشته شده در چرت و پرت نویسی, روزمرگی | 14 دیدگاه

اوقات این زمانه ات را می بینی دلت می خواهد چند سالی بیایی عقب سن و سالت و در آمال و آرزوهایت یک تجدید نظری از روی بدحسابی روزگار کنی ، بعضا مشکوک می شوم شان نزولم به کدام آسمان خدا بند بوده که آرزوی بچگی ام رویا نماند و انشای » علم بهتر از ثروت » م تقدیر را سر ذوق آورده باشد ! می گویی از کجای قصه می نالم ؟ جوابش را از اصغر بپرس ، همشاگردی کودن بنده در احوالات راهنمایی ، او که سر امتحان ، مشق علومش را می داد خشتک مبارک و آب از آبش تکان نمی خورد اگر یک » سه و هفتاد و پنج صدم » نازنین می رفت لای نامه اعمالش و یک مدتِ سیر ، نمی شد اسباب خنده رفقا ! این آقا حالا بعد این مدید سال با آن دیپلم ناقصش پوست دستش خراب می شود اگر اسکناس پانصد تومانی برود لای انگشتش و اصلا مغزش به زحمت نمی افتد یک بسته هزار تومانی را صعودی بشمارد ، شما که غریب نیستی ، در کشف این بشر برو توی میلیون تومن سیر کن ! لامصب یک جور هم عین خیالاتش نمی شود اقلا به این دل خوش کنم عقده های بچگی اش هست دارد سر باز می کند و در تنهایی ش ملق می زند و جفتک می اندازد .

سال نو ، سال خوبی خواهد بود

مارس 24, 2010 در 1:45 ب.ظ. | نوشته شده در چرت و پرت نویسی | 7 دیدگاه

در سال جدید یک تحول بالفعل و نه حالا بالقوه در من رخداده است ، سخت به یک سیستم منسجم و حاکم بر آفریده های اطراف تاثر یافته ام و صد البته خدا را نه به معنای واقعی پس زده ام ! خویشتن خویش  را بیشتر یاد خواهم کرد نه آنگونه که مزخرفات و خرافه های مذهبی در آن ایام بر من روا شده و هم اکنون مورد شده ای هستم که از ناتوانی هایم دامن معجزه را نگیرد ، به اشکال هندسی خاک سجده عوام نزند و پارچه ای سفید و سیاه را نداند عزت لایق ! بلی بشر  آدم ، این گونه آدمی شاید شدم !

پ نوشت : به نوعی مدیون خواهیم بود هم به خودمان و هم به جامعه کوچک اطرافمان اگر برهه ای نو از زندگی را بگذرانیم و قول ندهیم تا رنگ قالهای هرز نباشد ! هر ساله به پاسداشت اخلاقیات هم که شده بیاییم رنگی عوض کنیم ، پوستی نورو از وجودمان باشیم و دغدغه های زائدمان را غروب بدهیم دست خورشید ، تا ببرد آنور دنیا ، بدهد دست صهیونیستها و مخصوصا آن اوباما ! نگاهمان گیر نکند پی پستی و بلندی های ناجور  و مهمتر اینکه کمتر خزعبل ببافیم برای هم نسلانمان که دنیا را ! دنیا را !

سلام اگر هوایتان آفتابی است

مارس 10, 2010 در 5:49 ب.ظ. | نوشته شده در چرت و پرت نویسی | 10 دیدگاه

الان که آدم سری بچرخاند و عقب ماجرا را نگاهی بیاندازد ، نباید انتظاری جز منظره ی جلوی روی ش را داشته باشد ، نفرمایید درجا زدن ولی یک چیزی در همین مایه ها ، چه می دانم یک مسیر یک نواخت را بیاور توی تجسمت و تو مدام جلو روی کنی با پای پیاده  و به مقصد نرسی ، کلافه می شوی انگار عارضه ای بر تو وقع افتاده و رهایی از آن ایستادن است گویی اینکه مسیر یکتا ست و مصمم نیستی انتخاب دیگری داشته باشی چون در رفتنت امیدی نیست و در ماندنت درماندگی ! چه [خاکی بر سر] کنم میشود تداوم کلامت تا اینکه  بر زمین نقش بسته باشی و در افکارت مستاصل قائما افق پیش روی جاده را دید بزنی تا یک شورلت بلیزر مدل 75 از دور پدیدار شود ، رنگش هم قهوه ای باشد که عمرا آزرده خاطر شوی اگر سرابی است یا که طیف نور از پس حرارت سطح جاده چنین شکسته شده باشد و گمان بری پژویی ایست نقره ای رنگ و دوگانه سوز ! که آنی تا مرز انفجار ، رویایت را عبثی از زمان کند ، به بیراهه نرویم … عین ساکنین دهکوره های دور افتاده آنجا که خودت به دنیا آمده ای و وقتی اتومبیلی ببینی از شادی تیر بچکانی و اهالی را خبر کنی ، شروع کنی به هلهله و شادی تا آن سوار برسد و تو رخ در رخش فکنی و بخواهی تا مقصد تو را برساند که خدا زیادت کند اهل حرم و قومت را ای برادر .

آه غافل مانده ای ای آدم ! مقصدی نیست ، آنچه تا ابد روی راه است چه سواره ، چه پیاده ، نه آیه است در باب یهود و نه نصاری که تفسیر کنی و دورتا دور سر بندگان خدا بچرخانی اش ، همین است که می بینی و پس و پیشش هم همان .

لطف می کنید اگر قدری تامل می کنید .

پس نوشت : تیتر تغییر کرد .

یاد من باشد فردا !

فوریه 24, 2010 در 7:47 ب.ظ. | نوشته شده در 1 | دیدگاه‌ها برای یاد من باشد فردا ! بسته هستند

یاد من باشد فردا
بروم باغ حسن ، گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا
لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم
طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب
یاد من باشد ،
هر چه پروانه که افتد در آب ، زود از آب درآرم
یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم
یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است

اغاز،پایان،آغاز

فوریه 10, 2010 در 1:26 ب.ظ. | نوشته شده در روزمرگی | 9 دیدگاه

1-هست یک وقتهایی آدم دچار حس خود برتر بینی می شود و همین می شود آفت ، می زند از جایی که ندانی از کجا خورده ای  دقیقا برعکسش من شده ام عین یک انسان با افکاری که تئوری های ضد نژاد پرستی در سرش فوج می زند و انگار نه انگارش هست که پسرجان ، عزیز مدعی ارزش های انسانی قربان آن پوست سبزه ات بروم بس کن این خزعبلات را ، انسانیت آنچه اکنون می خواهد دایه عزیزتر از مادر نیست ها ، اصلا به فرض که خودت هم  انسانی کمی به مشغولیات خودت برس که ظهوری گوید :کشتي مي کشيم بر خشکي /  دل دريا اگر چه حاصل ماست .

2- زندگی کردن در شهری که محرومیتش رنگ شهر است و زنگ در خانه هایش نشانه های قدمت شاید دو سه روزی مفتون را شیفته کند و فایز را مجنون ولی چون آوازه سعدی بشنیدی کی نکنی ترک از یار و این دیار .

از برمان نمی رود

دسامبر 16, 2009 در 12:51 ب.ظ. | نوشته شده در دسته بندی نشده | 8 دیدگاه

آدم یه وقتایی رفتار بعضی دوستان رو می بینه تحریک میشه به اینکه من دیگه از این بعضی دوستان برای کسی نخواهم شد ، چه  روحیات پر عارضه ای دارند اینها ، چه جامعه ی در حال رشدی هستیم ما ، حتی بوی غذا که در مطبخ ! مان هم می پیچد این همه آدم را به حرص و ولع نمی اندازد که خدایی ناکرده با این قبیل رفتار ها به گ.. خوری می افتد ! بگذریم  ،خودمان را که خالی کردیم ، برویم سر اصل مطلب که این شعر پروین اعتصامی را دیشب شنیدم نمی دانم خواننده اش که بود ولی اوایلش از این که صدایش نمی گذاشت طنین دلنشین امیر تتلو از هندزفریمان به گوشم برسد کلی فحش خورد ولی الحق که مرا دچار تحول شگرفی کرد ، دقیقا همان روز که معلم ادبیاتمان ما را وادار کرد آن شعر را از حفظ بخوانیم فهمیدم که می شود چند کیلوبایتی از مغزمان را بدهیم این چیزها پر کنند که  آخر و عاقبت دارد   :

محتسب مستــی بـــه ره دیــــد و گـریبـــــانش گــــرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت مستــی زان سبب افتـــــان و خیـــــزان مــی روی
گفت جـــــــرم راه رفتـــــــن نیست ره همــــــوار نیست

گفت می بایــــــد تــــــو را تــا خـــــانه قــــــاضی بـــــرم
گفت رو صبـــح آی قـــــاضی نیمـــه شب بیـــدار نیست

گفت تــا داروغــــــه را گـــوئــــیم در مـسجــد بــــــخواب
گفت مسجـــد خــــوابـــــگاه مـــــردم بـــــدکــــار نیست

گفت دینــــاری بـــــده پنهــــــان و خــــــود را وا رهـــــان
گفت کـــــار شــــــرع کـــــار درهــــــم و دینــــــار نیست

گفت آنقـــــدر مستــی زهــــی از ســر بــر افتادت کلاه
گفت در ســــر عقــــل بایــــد بــــی کلاهی عـار نیست

گفت بایــــــد حــــد زننــد هشیـــــــار مـــــردم مست را
گفت هشیــاری بیــــار اینجـــا کسـی هوشیــار نیست

صفحهٔ بعد »

ساخت یک وب‌گاه یا وب‌نوشت رایگان در وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.