دوش مرا حال خوشی دست داد

فوریه 13, 2010 در 2:32 ب.ظ. | نوشته شده در روزمرگی | 16 دیدگاه

21 بهمن : مهدی رفیق شفیق دوست دوست من ! از آن ور مملکت زنگ می زند و می پرسد حال و احوالت که خوب است سرت آیا رو به قبله می رود  می خواهم جوابش را بدهم  که ادامه می دهد چون در یک مناقصه توانسته حدنصاب رای را بیاورند بیا و یه توک پا برو و مدارک ما را تحویل بگیر و پست کن برایمان ! می گویم من مشکلی ندارم یک توک پا صد کیلومتربروم مرکز استان ولی تا من مدارک را بگیرم و بخواهم پست کنم این مراکز پستی اوقات تعطیلی شان می شود  و تا پنج شش روزی بدستت نمیرسدها  می گوید که خوب فکسش کن ، می گویم می دانی هزینه فکس این صد صفحه چقدر می شود ، اصلا من اگر اینقدر پول داشتم الان ور دل برادران و البته خواهران زیباروی خارجه می بودم خلاصه اینکه می گوید برو بگیر من یک خاکی توی آن سرم می کنم بعدش ، من هم رفتم آن اداره مطبوع که ( یک دختر خانم جوان و بسیار با کمالات نشسته بودند پشت میز یک طوری گفتند بفرمایید اینجا را امضا کنید که دل و دست و عقل و هوشم همه را به باد دادی ، تازه نمره تیلیفون شان را به من دادند که اگر مشکلی پیش آمد فقط با خودشان در میان بگذارم و قید کردند حتما با خانواده که رسمشان چنین است و چنان …) بی خیال برادر جان ، بی خیال خواهر جان اینها را گفتم پی ببیرید چقدر بی جنبه هستم بلکه یک پیرزن بدعنق پشت میز نشسته بود که نزدیک بود از امضای کریح من ، مرا از پنجره شوت کند بیرون به باغی که منظره ای زیبا داشت و فکر کنم متعلق بود به یک خانواده با اصل و نسب …

22 بهمن : صبح پس از بیدار شدن پدر از خواب و میل صبحانه ایشان ابتدا به یادآوری اینکه امروز 22 بهمن است و روز سرنوشت سازی برای ملت ایران از همه در هر لباس و با هر عقیده فکری خواست که در راهپیمایی که در مسیر دامنه های کوه مند تا فتح قله شکل می گیرد شرکت کنند و اسباب بازی نیز بیاورید که بعد از گشت و گذار بازی خیلی می چسبد ، چه فکر کرده ای همنوع ! من همیشه بر عقیده ی خود راست ایستاده ام و هیچ گاه متمایل به سمتی نبوده ام آن وقت با عیادان استکبار بروم کوهپیمایی و تفریح ، پس بر رسالت خویش سخت ایستادم و در زیر لحاف تکلیف خویشتن را ادا کردم  که تو پنداري كه خوابي بود خوابي بود شاديها / مرادي سخت نا محسوس و در پي نا مراديها

23 بهمن : صبح که هیچ بر ما نگذشت جز مقادیری خواب یک مشت رفیق الواط که عین کنه هر جایی به آدم می چسبند ، بعد از ظهرش اما چون شبش فوتبال داشتیم به آمادگی جسمانی پرداختم ، اول fifa08 را روی کامپیوتر نصب کردم و تیم میدلزبورو از لیگ برتر انگلستان برای خودم برداشتم و بعد با تیم منچستر یونایتد یک مسابقه دادم که با نتیجه سخیف هشت بر صفر مغلوب آن تیم شدم ، اما بشنوید ازشب و بعد از آن مسابقه کذایی آن احوالات در هم و برهم که خدا نصیب گرگ بیابان نکند ، هی به مادرم گفتم غذای نذری به من نمی سازدها ، هی گفت بخور فرزند که بقول مرحوم جمالزاده حیف است از این مرغ که در کره فرنگی سرخ شده و شکمش از آلوی برغان پر تناول نفرمایی و من هم فرمودم …
در سیاهی شب آنجا که بسان نحسی پر کلاغی سایه افکنده بر طالع تو بلوایی در گرفت ، نعره های بی امون گوش آسمونو کر کرد و دل من پیچشی سخت دچار ، لحظاتی یکبار در خلوتگه من و دل گلاب به رویتان عقده ی دل می گشایم سخت سخت ، به درستی که برزخ احوالی بود ، جهنمی بود و عذابی الیم ، چه گذشت بر من ، تو ندانی تو ندانی .
حالا درست است که شکمم بهترش است ولی دلم که هنوز جایش درد می کند ، نباید دسته گلی ، شیرینی ای ، کمپوتی یا حده اقل از این آبمیوه های صد تومانی برای آدم بیاورند ؟

16 دیدگاه »

خوراک آراِس‌اِس دیدگاه‌های‌ این نوشته. شناساگر دنبالک

  1. فیفا مزه نمیده بیا تا تو سوکر یه کاپ ببندیم .
    تو میدلزبرو بیار مو هم تاتنهام :D

    • پایه ام داورم مسعود مرادی میاریم که کسی نتونه جر بزنه :)

  2. طنز و تلخ
    نمیدونم چرا یاد این شعر افتادم وقتی مطالبت رو خوندم
    میان گریه‌کنان، گریه‌کن‌ترین چشمم
    امید دارم و در انتظار… می‌خندم
    همیشه شاد باشی رفیق

    • مرسی
      من هم امیدوار خواهم بود ، خواهم خندید و چشم به راه خواهم ماند

  3. واخ واخ … :دي چقه طولانيييييييييييييييي

    • یه وقت نخونیشون چشات درد بگیره

      • چيششششش

        بروزم :دي

  4. لینکت کردما . چیش

  5. چرت و پرتهاي حسن با حال تره :)

    بروزم

  6. سلام.
    خانه وبلاگ نویسان بوشهر برگزار می کند.
    مسابقه وبلاگ نویسی به مناسبت روز بوشهر
    جهت کسب اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه فرمایئد.
    http://bushehrblog.ir/bushehrday

  7. برادر جان چرا کامنتت رو بستی؟
    تنهایی رو قدر بدان چون خدا هم تنهاست
    و من افتخار میکنم که تا قیامت هم تنهائیِ باکره ام را به دستان کثیف روزگار نخواهم سپرد

  8. حسن جان با برنامه میرعماد نوشتم
    فونت شکسته

  9. لینکتون کردم همشهری

  10. برنامه میرعماد رو پیدا کردی؟

  11. کجایی رفیق؟
    آپ نمیکنی؟

  12. 21 بهمن – خوش تیپی دردسر داره حسن جان . همون که یه پیرزن بهت پا میده باید خدا را شکر کنی ((:
    23 بهمن – مال مفته دیگه بهت نمیسازه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام. | پوسته: Pool کاری از Borja Fernandez.
ورودی‌ها و دیدگاه‌ها خوراک‌ها.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.