اغاز،پایان،آغاز
فوریه 10, 2010 در 1:26 ب.ظ. | نوشته شده در روزمرگی | 9 دیدگاه1-هست یک وقتهایی آدم دچار حس خود برتر بینی می شود و همین می شود آفت ، می زند از جایی که ندانی از کجا خورده ای دقیقا برعکسش من شده ام عین یک انسان با افکاری که تئوری های ضد نژاد پرستی در سرش فوج می زند و انگار نه انگارش هست که پسرجان ، عزیز مدعی ارزش های انسانی قربان آن پوست سبزه ات بروم بس کن این خزعبلات را ، انسانیت آنچه اکنون می خواهد دایه عزیزتر از مادر نیست ها ، اصلا به فرض که خودت هم انسانی کمی به مشغولیات خودت برس که ظهوری گوید :کشتي مي کشيم بر خشکي / دل دريا اگر چه حاصل ماست .
2- زندگی کردن در شهری که محرومیتش رنگ شهر است و زنگ در خانه هایش نشانه های قدمت شاید دو سه روزی مفتون را شیفته کند و فایز را مجنون ولی چون آوازه سعدی بشنیدی کی نکنی ترک از یار و این دیار .
9 دیدگاه »
خوراک آراِساِس دیدگاههای این نوشته. شناساگر دنبالک
پاسخی بگذارید
وبنوشت روی وردپرس.کام. | پوسته: Pool کاری از Borja Fernandez. قلمهای این وبنوشت.
ورودیها و دیدگاهها خوراکها.
واقعا حرفاتو باید طلا گرفت
دیدگاه از برگریزان— فوریه 11, 2010 #
لطف داری شما
دیدگاه از حسن— فوریه 11, 2010 #
:)
دیدگاه از سميه— فوریه 11, 2010 #
آري
دیدگاه از سميه— فوریه 11, 2010 #
نه سمیه نکن خطرناکه
دیدگاه از حسن— فوریه 11, 2010 #
داداش عاشق اونی باش که بهت سلامتی داده، بهت رزق و روزی داده
از همه مهمتر از نیستی تو رو به هستی رسونده
عاشق اون باش
منِ نوعی حقیر تر از اون هستم که کسی حتی دوستم داشته باشه
دیدگاه از برگریزان— فوریه 11, 2010 #
شکسته نفسی می کنی برادر
دیدگاه از حسن— فوریه 11, 2010 #
درستعه منم از بعضی از این بشر 2 پا که منه واقعیشونو فراموش می کنن در عجبم.مهم نیست کجا متولد شدیم یا بزرگ شدیم مهم اینه که هیچ وقت یادمون نرده کی بودیم و چی بودیم چی شد که این شدیم.همه رو از خونواده هامون داریم.
ادمای نوکیسهای روی این زمینه خاکی زندگی می کنن که منه واقعیشونو فراموش کردن. واست مثالی می زنم که واسه خودم پیش اومده.یکی از بستگان من روزه بحثی رو بی دلیل پیش کشید و جوابی هم نشنید.گفت:دهاتی اگه امریکا هم بره دهاتیه.من جوابی ندادم چون می دونستم چه مغزه کوچیکی داره اینارو از رو حسادت و ناتوانیش می زنه.خودش متولده پایتخت و بزرگ شده اونجاست ولی یادش رفته اصلیتش به کجا برمی گرده.به حسابه خودش تحصیلکرده است ولی از نظر من خیلی کند ذهنه.شهرای کوچیک شاید امکانات و رفاه شهرای بزرگ رو نداشته باشن ولی صفا و صمیمیت و مهربونی بین مردمش هست،اونقدر قلب های پاک در کنار هم و برای هم در حاله تپشه که تو شهرای بزرگ نمیبینی. اینو من که از زادگاهم بوشهر به مشهد نقلف مکان کردم خوب می فهمم.
دیدگاه از فروغ— فوریه 11, 2010 #
دوسته عزیز خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی.
دیدگاه از فروغ— فوریه 11, 2010 #