یاد من باشد فردا !

فوریه 24, 2010 در 7:47 ب.ظ. | نوشته شده در 1 | دیدگاه‌ها خاموش

یاد من باشد فردا
بروم باغ حسن ، گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا
لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم
طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب
یاد من باشد ،
هر چه پروانه که افتد در آب ، زود از آب درآرم
یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم
یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است

دوش مرا حال خوشی دست داد

فوریه 13, 2010 در 2:32 ب.ظ. | نوشته شده در روزمرگی | 16 دیدگاه

21 بهمن : مهدی رفیق شفیق دوست دوست من ! از آن ور مملکت زنگ می زند و می پرسد حال و احوالت که خوب است سرت آیا رو به قبله می رود  می خواهم جوابش را بدهم  که ادامه می دهد چون در یک مناقصه توانسته حدنصاب رای را بیاورند بیا و یه توک پا برو و مدارک ما را تحویل بگیر و پست کن برایمان ! می گویم من مشکلی ندارم یک توک پا صد کیلومتربروم مرکز استان ولی تا من مدارک را بگیرم و بخواهم پست کنم این مراکز پستی اوقات تعطیلی شان می شود  و تا پنج شش روزی بدستت نمیرسدها  می گوید که خوب فکسش کن ، می گویم می دانی هزینه فکس این صد صفحه چقدر می شود ، اصلا من اگر اینقدر پول داشتم الان ور دل برادران و البته خواهران زیباروی خارجه می بودم خلاصه اینکه می گوید برو بگیر من یک خاکی توی آن سرم می کنم بعدش ، من هم رفتم آن اداره مطبوع که ( یک دختر خانم جوان و بسیار با کمالات نشسته بودند پشت میز یک طوری گفتند بفرمایید اینجا را امضا کنید که دل و دست و عقل و هوشم همه را به باد دادی ، تازه نمره تیلیفون شان را به من دادند که اگر مشکلی پیش آمد فقط با خودشان در میان بگذارم و قید کردند حتما با خانواده که رسمشان چنین است و چنان …) بی خیال برادر جان ، بی خیال خواهر جان اینها را گفتم پی ببیرید چقدر بی جنبه هستم بلکه یک پیرزن بدعنق پشت میز نشسته بود که نزدیک بود از امضای کریح من ، مرا از پنجره شوت کند بیرون به باغی که منظره ای زیبا داشت و فکر کنم متعلق بود به یک خانواده با اصل و نسب …

22 بهمن : صبح پس از بیدار شدن پدر از خواب و میل صبحانه ایشان ابتدا به یادآوری اینکه امروز 22 بهمن است و روز سرنوشت سازی برای ملت ایران از همه در هر لباس و با هر عقیده فکری خواست که در راهپیمایی که در مسیر دامنه های کوه مند تا فتح قله شکل می گیرد شرکت کنند و اسباب بازی نیز بیاورید که بعد از گشت و گذار بازی خیلی می چسبد ، چه فکر کرده ای همنوع ! من همیشه بر عقیده ی خود راست ایستاده ام و هیچ گاه متمایل به سمتی نبوده ام آن وقت با عیادان استکبار بروم کوهپیمایی و تفریح ، پس بر رسالت خویش سخت ایستادم و در زیر لحاف تکلیف خویشتن را ادا کردم  که تو پنداري كه خوابي بود خوابي بود شاديها / مرادي سخت نا محسوس و در پي نا مراديها

23 بهمن : صبح که هیچ بر ما نگذشت جز مقادیری خواب یک مشت رفیق الواط که عین کنه هر جایی به آدم می چسبند ، بعد از ظهرش اما چون شبش فوتبال داشتیم به آمادگی جسمانی پرداختم ، اول fifa08 را روی کامپیوتر نصب کردم و تیم میدلزبورو از لیگ برتر انگلستان برای خودم برداشتم و بعد با تیم منچستر یونایتد یک مسابقه دادم که با نتیجه سخیف هشت بر صفر مغلوب آن تیم شدم ، اما بشنوید ازشب و بعد از آن مسابقه کذایی آن احوالات در هم و برهم که خدا نصیب گرگ بیابان نکند ، هی به مادرم گفتم غذای نذری به من نمی سازدها ، هی گفت بخور فرزند که بقول مرحوم جمالزاده حیف است از این مرغ که در کره فرنگی سرخ شده و شکمش از آلوی برغان پر تناول نفرمایی و من هم فرمودم …
در سیاهی شب آنجا که بسان نحسی پر کلاغی سایه افکنده بر طالع تو بلوایی در گرفت ، نعره های بی امون گوش آسمونو کر کرد و دل من پیچشی سخت دچار ، لحظاتی یکبار در خلوتگه من و دل گلاب به رویتان عقده ی دل می گشایم سخت سخت ، به درستی که برزخ احوالی بود ، جهنمی بود و عذابی الیم ، چه گذشت بر من ، تو ندانی تو ندانی .
حالا درست است که شکمم بهترش است ولی دلم که هنوز جایش درد می کند ، نباید دسته گلی ، شیرینی ای ، کمپوتی یا حده اقل از این آبمیوه های صد تومانی برای آدم بیاورند ؟

اغاز،پایان،آغاز

فوریه 10, 2010 در 1:26 ب.ظ. | نوشته شده در روزمرگی | 9 دیدگاه

1-هست یک وقتهایی آدم دچار حس خود برتر بینی می شود و همین می شود آفت ، می زند از جایی که ندانی از کجا خورده ای  دقیقا برعکسش من شده ام عین یک انسان با افکاری که تئوری های ضد نژاد پرستی در سرش فوج می زند و انگار نه انگارش هست که پسرجان ، عزیز مدعی ارزش های انسانی قربان آن پوست سبزه ات بروم بس کن این خزعبلات را ، انسانیت آنچه اکنون می خواهد دایه عزیزتر از مادر نیست ها ، اصلا به فرض که خودت هم  انسانی کمی به مشغولیات خودت برس که ظهوری گوید :کشتي مي کشيم بر خشکي /  دل دريا اگر چه حاصل ماست .

2- زندگی کردن در شهری که محرومیتش رنگ شهر است و زنگ در خانه هایش نشانه های قدمت شاید دو سه روزی مفتون را شیفته کند و فایز را مجنون ولی چون آوازه سعدی بشنیدی کی نکنی ترک از یار و این دیار .

وب‌نوشت روی وردپرس.کام. | پوسته: Pool کاری از Borja Fernandez.
ورودی‌ها و دیدگاه‌ها خوراک‌ها.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.