اگر که دلسوخته ای با تو غریبه نیستم
مارس 26, 2010 در 2:13 ب.ظ. | نوشته شده در چرت و پرت نویسی, روزمرگی | 14 دیدگاهاوقات این زمانه ات را می بینی دلت می خواهد چند سالی بیایی عقب سن و سالت و در آمال و آرزوهایت یک تجدید نظری از روی بدحسابی روزگار کنی ، بعضا مشکوک می شوم شان نزولم به کدام آسمان خدا بند بوده که آرزوی بچگی ام رویا نماند و انشای ” علم بهتر از ثروت ” م تقدیر را سر ذوق آورده باشد ! می گویی از کجای قصه می نالم ؟ جوابش را از اصغر بپرس ، همشاگردی کودن بنده در احوالات راهنمایی ، او که سر امتحان ، مشق علومش را می داد خشتک مبارک و آب از آبش تکان نمی خورد اگر یک ” سه و هفتاد و پنج صدم ” نازنین می رفت لای نامه اعمالش و یک مدتِ سیر ، نمی شد اسباب خنده رفقا ! این آقا حالا بعد این مدید سال با آن دیپلم ناقصش پوست دستش خراب می شود اگر اسکناس پانصد تومانی برود لای انگشتش و اصلا مغزش به زحمت نمی افتد یک بسته هزار تومانی را صعودی بشمارد ، شما که غریب نیستی ، در کشف این بشر برو توی میلیون تومن سیر کن ! لامصب یک جور هم عین خیالاتش نمی شود اقلا به این دل خوش کنم عقده های بچگی اش هست دارد سر باز می کند و در تنهایی ش ملق می زند و جفتک می اندازد .
سال نو ، سال خوبی خواهد بود
مارس 24, 2010 در 1:45 ب.ظ. | نوشته شده در چرت و پرت نویسی | 7 دیدگاهدر سال جدید یک تحول بالفعل و نه حالا بالقوه در من رخداده است ، سخت به یک سیستم منسجم و حاکم بر آفریده های اطراف تاثر یافته ام و صد البته خدا را نه به معنای واقعی پس زده ام ! خویشتن خویش را بیشتر یاد خواهم کرد نه آنگونه که مزخرفات و خرافه های مذهبی در آن ایام بر من روا شده و هم اکنون مورد شده ای هستم که از ناتوانی هایم دامن معجزه را نگیرد ، به اشکال هندسی خاک سجده عوام نزند و پارچه ای سفید و سیاه را نداند عزت لایق ! بلی بشر آدم ، این گونه آدمی شاید شدم !
پ نوشت : به نوعی مدیون خواهیم بود هم به خودمان و هم به جامعه کوچک اطرافمان اگر برهه ای نو از زندگی را بگذرانیم و قول ندهیم تا رنگ قالهای هرز نباشد ! هر ساله به پاسداشت اخلاقیات هم که شده بیاییم رنگی عوض کنیم ، پوستی نورو از وجودمان باشیم و دغدغه های زائدمان را غروب بدهیم دست خورشید ، تا ببرد آنور دنیا ، بدهد دست صهیونیستها و مخصوصا آن اوباما ! نگاهمان گیر نکند پی پستی و بلندی های ناجور و مهمتر اینکه کمتر خزعبل ببافیم برای هم نسلانمان که دنیا را ! دنیا را !
سلام اگر هوایتان آفتابی است
مارس 10, 2010 در 5:49 ب.ظ. | نوشته شده در چرت و پرت نویسی | 10 دیدگاهالان که آدم سری بچرخاند و عقب ماجرا را نگاهی بیاندازد ، نباید انتظاری جز منظره ی جلوی روی ش را داشته باشد ، نفرمایید درجا زدن ولی یک چیزی در همین مایه ها ، چه می دانم یک مسیر یک نواخت را بیاور توی تجسمت و تو مدام جلو روی کنی با پای پیاده و به مقصد نرسی ، کلافه می شوی انگار عارضه ای بر تو وقع افتاده و رهایی از آن ایستادن است گویی اینکه مسیر یکتا ست و مصمم نیستی انتخاب دیگری داشته باشی چون در رفتنت امیدی نیست و در ماندنت درماندگی ! چه [خاکی بر سر] کنم میشود تداوم کلامت تا اینکه بر زمین نقش بسته باشی و در افکارت مستاصل قائما افق پیش روی جاده را دید بزنی تا یک شورلت بلیزر مدل 75 از دور پدیدار شود ، رنگش هم قهوه ای باشد که عمرا آزرده خاطر شوی اگر سرابی است یا که طیف نور از پس حرارت سطح جاده چنین شکسته شده باشد و گمان بری پژویی ایست نقره ای رنگ و دوگانه سوز ! که آنی تا مرز انفجار ، رویایت را عبثی از زمان کند ، به بیراهه نرویم … عین ساکنین دهکوره های دور افتاده آنجا که خودت به دنیا آمده ای و وقتی اتومبیلی ببینی از شادی تیر بچکانی و اهالی را خبر کنی ، شروع کنی به هلهله و شادی تا آن سوار برسد و تو رخ در رخش فکنی و بخواهی تا مقصد تو را برساند که خدا زیادت کند اهل حرم و قومت را ای برادر .
آه غافل مانده ای ای آدم ! مقصدی نیست ، آنچه تا ابد روی راه است چه سواره ، چه پیاده ، نه آیه است در باب یهود و نه نصاری که تفسیر کنی و دورتا دور سر بندگان خدا بچرخانی اش ، همین است که می بینی و پس و پیشش هم همان .
لطف می کنید اگر قدری تامل می کنید .
پس نوشت : تیتر تغییر کرد .
یاد من باشد فردا !
فوریه 24, 2010 در 7:47 ب.ظ. | نوشته شده در 1 | دیدگاهها خاموشیاد من باشد فردا
بروم باغ حسن ، گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا
لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم
طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب
یاد من باشد ،
هر چه پروانه که افتد در آب ، زود از آب درآرم
یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم
یاد من باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است
اغاز،پایان،آغاز
فوریه 10, 2010 در 1:26 ب.ظ. | نوشته شده در روزمرگی | 9 دیدگاه1-هست یک وقتهایی آدم دچار حس خود برتر بینی می شود و همین می شود آفت ، می زند از جایی که ندانی از کجا خورده ای دقیقا برعکسش من شده ام عین یک انسان با افکاری که تئوری های ضد نژاد پرستی در سرش فوج می زند و انگار نه انگارش هست که پسرجان ، عزیز مدعی ارزش های انسانی قربان آن پوست سبزه ات بروم بس کن این خزعبلات را ، انسانیت آنچه اکنون می خواهد دایه عزیزتر از مادر نیست ها ، اصلا به فرض که خودت هم انسانی کمی به مشغولیات خودت برس که ظهوری گوید :کشتي مي کشيم بر خشکي / دل دريا اگر چه حاصل ماست .
2- زندگی کردن در شهری که محرومیتش رنگ شهر است و زنگ در خانه هایش نشانه های قدمت شاید دو سه روزی مفتون را شیفته کند و فایز را مجنون ولی چون آوازه سعدی بشنیدی کی نکنی ترک از یار و این دیار .
از برمان نمی رود
دسامبر 16, 2009 در 12:51 ب.ظ. | نوشته شده در دسته بندی نشده | 8 دیدگاهآدم یه وقتایی رفتار بعضی دوستان رو می بینه تحریک میشه به اینکه من دیگه از این بعضی دوستان برای کسی نخواهم شد ، چه روحیات پر عارضه ای دارند اینها ، چه جامعه ی در حال رشدی هستیم ما ، حتی بوی غذا که در مطبخ ! مان هم می پیچد این همه آدم را به حرص و ولع نمی اندازد که خدایی ناکرده با این قبیل رفتار ها به گ.. خوری می افتد ! بگذریم ،خودمان را که خالی کردیم ، برویم سر اصل مطلب که این شعر پروین اعتصامی را دیشب شنیدم نمی دانم خواننده اش که بود ولی اوایلش از این که صدایش نمی گذاشت طنین دلنشین امیر تتلو از هندزفریمان به گوشم برسد کلی فحش خورد ولی الحق که مرا دچار تحول شگرفی کرد ، دقیقا همان روز که معلم ادبیاتمان ما را وادار کرد آن شعر را از حفظ بخوانیم فهمیدم که می شود چند کیلوبایتی از مغزمان را بدهیم این چیزها پر کنند که آخر و عاقبت دارد :
محتسب مستــی بـــه ره دیــــد و گـریبـــــانش گــــرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیستگفت مستــی زان سبب افتـــــان و خیـــــزان مــی روی
گفت جـــــــرم راه رفتـــــــن نیست ره همــــــوار نیستگفت می بایــــــد تــــــو را تــا خـــــانه قــــــاضی بـــــرم
گفت رو صبـــح آی قـــــاضی نیمـــه شب بیـــدار نیستگفت تــا داروغــــــه را گـــوئــــیم در مـسجــد بــــــخواب
گفت مسجـــد خــــوابـــــگاه مـــــردم بـــــدکــــار نیستگفت دینــــاری بـــــده پنهــــــان و خــــــود را وا رهـــــان
گفت کـــــار شــــــرع کـــــار درهــــــم و دینــــــار نیستگفت آنقـــــدر مستــی زهــــی از ســر بــر افتادت کلاه
گفت در ســــر عقــــل بایــــد بــــی کلاهی عـار نیستگفت بایــــــد حــــد زننــد هشیـــــــار مـــــردم مست را
گفت هشیــاری بیــــار اینجـــا کسـی هوشیــار نیست
خدا کند که بیایی
دسامبر 14, 2009 در 12:23 ق.ظ. | نوشته شده در دسته بندی نشده | ۱ دیدگاهبیاد ندارم مذهبم را با ریش و چفیه نشان داده باشم حتی یادم نمی آید در گرمای تیر و مرداد روزه ام را نگه داشته باشم ، خاطرم هم نیست صبح ها یک بار با شوق نمازم را خوانده باشم یا اصلا اگر خوانده باشم ، ولی خوب به یاد دارم در دلم مهری از امام زمان بود ، یک عجل فرجهم آخر صلواتی اگر می دادم بود ، اگر شبی روضه ای از جدش می شنیدم زبانم شیرینی نچشیده لا اقل گوشهایم جویای مصائبش بود.
جا مانده رخدادی ؛ جا مانده فریادی
دسامبر 7, 2009 در 11:47 ب.ظ. | نوشته شده در دسته بندی نشده | 6 دیدگاهجا مانده رخدادی؛
زمستان بر نمای سنگ ،
فراوان دشمنان در قصه ی دیروز هاجر1،
خباثت در پی آزرم فرهنگ ،
حقیقت شاید آنجا ، در نگاه کودکی خاموش ،
معانی در میان نعل سرهنگ 2،
و قانون زمین در دست شیطان.
جا مانده فریادی ؛
صدای کوهکن از عمق یک خواب،
نگاه یک امام از خوردن خشم،
نماز مرده ای بر مرده ی روز،
وقوع فاجعه در بطن مهتاب ،
زرنگی زمان در نعره ی زنگ
و یکتا بینی نمرود در آتش سرد
توضیحات :
1.زنی که با داستانهایش بزرگ شدم .
2. قاطر عزیزی که ما هر وقت می رفتیم ده سوارش میشدیم .
شعر بالا اگه اسمش رو بگذاریم شعر ، کامل نیست ، به جرات :) می تونم بگم هر مصرعش برای خودش داستانی داره و صد البته که بعضی هاش درون محتوایی تاریخی دارن ، با این حال امیدوارم تا الان دستتون اومده باشه که من عجب شاعر قدری هستم !
2
وبنوشت روی وردپرس.کام. | پوسته: Pool کاری از Borja Fernandez. قلمهای این وبنوشت.
ورودیها و دیدگاهها خوراکها.
